تبليغاتX
مدلی برای انسان

مدلی برای انسان

هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 0:27  توسط همسفر  | 

ادامه داستان


من که تا خود حرم و در خود حرم و در راه برگشت از حرم هم

اشکم بند نیامد.سه روز و سه شب خوردم و خوابیدم و زیارت

و عشق و صفا.

صبح روز سوم همچنان که در حرم نشسته بودم و با آقا راز و نیاز

می کردم ضمن تشکر از کرم و مهمان نوازی آقا گفتم:ولی آقا جون

معتاد هر جا که باشه بازم فیلش یاد هندستون می کنه.همه چی

این سفر پر و پیمون بود نقصش فقط یه پیاله بود. و بلافاصله خجالت

کشیدم و از این همه بی حیایی زبانم را گاز گرفتم.

صبح روز چهارم که برای خداحافظی به حرم رفته بودم دستی

به پشتم خورد و صدایی در گوشم پیچید که:چطوری هشل هفت!

قبل از اینکه برگردم یقین کردم که سامان رفیق دیرینه گروه است

که از تهران کنده و مقیم مشهد شده بود.همدیگر را سخت در آغوش

گرفتیم.

بعد از کلی تعارفات رسیدیم به دعوت و اصرار از سوی او برای رفتن

به خانه.

یک ساعت بعد خونه سامان بودیم رسیدیم به اینجا که من گفتم

این سفر همان یار دیرینه امان را کم داشت. سامان گفت این که

مهیاست.بعد یه سینی از کمد بیرون آورد که یک استکان بیشتر

کنار بطری نبود. پرسیدم مگه خودت نیستی؟

گفت: نه از وقتی که اومدم پیش آقا جنس عشق و حالم عوض شده.

پرسیدم : پس این بساط؟

گفت:واسه توئه از کله سحر کلی این در و اون در زدم تا برات

جور کنم.

گفتم : از کجا می دونستی من مشهدم؟

گفت:تو عرق می خواستی که آقا واست رسونده.به باقیش

چه کار داری؟

با وحشت و حیرت پرسیدم آقا؟ و یاد حرفی افتادم که در حرم

گفته بودم بی اختیار دستم را بالا آوردم و محکم به دهان خودم

کوبیدم آن قدر که خون از گوشه لبهام سرازیر شد.

گفتم من یه غلطی کردم تو از کجا با خبر شدی؟

باخوشرویی گفت:دیشب آقا تشریف آورده بودند به خوابم.

گفتن ما از فلانی پذیرایی مونو کردیم ولی یه چیزی خواسته

که کار ما نیست.

اگر آسمان بر سرم فرود می آمد سبک تر بود از بار این خجالت.

از جا بلند شدم به سامان گفتم از یزید نامردترم اگر تا ابد پای

بساط بنشینم و مستقیم رفتم حرم و یک شبانه روز فقط زار زدم.

به آقا گفتم:آقا تو این سه روز کم از خجالت آبمون کرده بودی

که با این کار آخری خاک مالمون کردی؟!

یه دنیا با آقا حرف زدم و یه دریا گریه کردم....


این لوطی گری نه فقط من که همه بچه های گروه را آن چنان

مست کرد که دیگر هیچ عرقی جرات نمیکند پایش را به محفل

ما بگذارد.

(سری که درد می کند سید مهدی شجاعی-با کمی خلاصه)

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 13:37  توسط همسفر  | 

سلام


داستان این دفعه یه کم طولانیه ولی ارزش خوندن داره.


اسم گروهمان را کذاشتیم هشل-هفت برای اینکه


 جمعا هشت نفریم ولی اغلب اوقات یکی امان غایب 


است.آخرین نفری که از جمع جدا شد سامان بود .


 ناغافل از تهران رفت مشهد و مجاور شد.


صبح روز شنبه ای هوشنگ زنگ زد که: مراسم الواطی


 این هفته مشهد هم زیارت هم عشق و صفا.


گفتم: من یکی نیستم.


گفت:واسه چی؟


گفتم:ببین من تو رفاقت و الواطی هیج جا کم نیاوردم


 ولی حرمت آقا را باهاس نگه داشت پیش روی آقا روم


 نمی شه عرق بخورم بی عرق هم امورات مانمی گذره 


پس فعلا زیارتو ولش تا یه موقع آدموار بریم طرفش.


عاقبت راه افتادند و رفتند.


تا اینکه یک شب آقا اومد به خوابم.از جا پریدم

 

سلام کردم و عذرخواهی از اینکه به پابوسشان نرفته ام.


سلام مرا به گرمی جواب دادند و گفتند:من آمده ام


 تشکر کنم که حرمت ما را نگه داشتی و در ضمن


 دعوتت کنم که بیایی.


از خواب پریدم و بدون خداحافظی از کسی راه افتادم


 به سمت فرودگاه.تا مشهد تمام مدت تصویر آقا جلوی

 

چشمم بود و صدای آقا در گوشم.


به تاکسی گفتم حرم راننده گفت حالا چرا راه به راه حرم؟


 نمی خواهی اول استقراری پیدا کنی 


گفتم:نه بی تاب تر از اونم که بتونم یه جا بند شم


 در ثانی آدم تا با صاحب خونه حال و احوال نکرده


 و رخصت نگرفته که نمیره تو خونه طرف لنگر بندازه.

(سری که درد می کند-سید مهدی شجاعی)


بقیه برای بعد ان شا الله



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 16:0  توسط همسفر  |